تبليغاتX
دل من

 

 

دل من

با خدا باش تا خدا با تو باشد

           
   
 

سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم دلتون مثل این هوای داغ تابستون گرم باشه.

این دفعه یه موضوع جدید میخوام بزنم که یه کم متفوت هستش ولی زیبا از زبان شکسپیر:

 یا به اندازه ی آرزوهاتون تلاش کنید یا به اندازه ی تلاشتون آرزو کنید

Shekspier: ya be andazeye arezuhatoon talash konid ya be andazeye talashetun arezoo konid

 

ii

2 نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط رضا | 

  بیخواب
سلام ...

 

SohrabSepehri.com

 

SohrabSepehri.com

 

فقط همین....

2 نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 4:58 قبل از ظهر توسط رضا | 

  سلام
با سلام خدمت تمام دوستان خوب شرمنده این چند وقت نتونستم آپ کنم .

 



نام شعر : غمي غمناك

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است

 

       SohrabSepehri.com         

2 نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط رضا | 

 
سلام یه سلام بعد از چند ماه اول سال نو مبارک بعد هم همین...

 

قوزک پا

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
تب بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

 

2 نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط رضا | 

  به یاد فریدون
سلام

فقط همین...

وصیتنامه فریدون فروغی

*این را بر سنگ قبرم بنویسید*


زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن…

 

2 نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط رضا | 

  فراموشی

سلام

دوباره بعد از چند وقت اومدم ولی...

هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي است حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

همین

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط رضا | 

  یا علی

اول دفتر به نام کردگار    آن که باشد خالق و آمرزگار

میکنم حمد و سپاس آن کریم      انکه نامش هست رحمان و رحیم

بعد نعت کردگار لا مکان                 میکنم مدح شه آخر زمان

هست نامش رحمت للعالمین       در قیامت ان شفیع المذنبین

یا علی مدد

میلاد حضرت علی(ع) مولود کعبه بر همگان مبارک

بعد از چند ماه به یمن تولد مولایم موفق به آپدیت شدم دوباره سلام میکنم 

 

2 نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط رضا | 

 
سلام

با دلي سرشار از اميد دوباره من اومدم بعد از چهار ماه الان هم خوشحالم كه دوباره سراغ دفتر كوچيك خودم اومدم .اول سال نو رو تبريك ميگم و بعد هم ميگم علي پشت و پناهتون

 من آن گلبرگ مغرورم 

               که می میرم ز بی آبی

                                 ولی با خفت و خواری

                                                     پی شبنم نمی گردم

گلبرگ

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط رضا | 

 

به نام خدا

با سلام به همه ی دوستان خوب امید است حال تمام شما خوب باشه دو ماه پیش بدلیل اعزام به خدمت از شما دور شدم ولی شکر خدا این دوران هم تموم شد و من دوباره برگشتم

 

هیچ کس در دل تاریکی شب     با چراغی به سراغم نرسید

هیچ کس موقع پژمردن فصل      با گلی تازه به باغم نرسید

هیچ کس بازو به بازویم نداد ای روزگاز     گل پریشان شد زمستان شد بهار

از جوانی نیست چیزی یادگار

هیچ کس این روزها همدرد و هم پیمانم نشد

آگه از درد من و دلسردی سازم نشد

باد زیر بال پروازم نشد

  تا مجالی دیگر

یا علی.

2 نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط رضا | 

  سلام خدانگهدار
سلام

امیدوارم حال تمام دوستان خوب باشه اومدم که بگم من تا یکی دو ماه دیگه نمیتونم آپ کنم بعد از اون هم اگه زنده بودیم ایشالا یه آپ زیبا با کلی حرف دوباره میام

ما رو فراموش نکنید از دعای خیرتون

نه در پي تاجرانم :كه در بازار تجربه اي فرداي خود را حراج مي كنند
نه مشتاق زهدم : كه در اضطراب گناه ناكرده اي بزم حال را انكار مي كنند
نه همسفره عابدانم : كه هستي را به گناه كوچكي زنداني كرده اند
من از تبار عاشقانم
آنان كه به بام معرفت ميروند ودر شكوه هماغوشي آفتاب و باران تولدي دوباره مي يابند

تا دیداری دیگر یا عـلــی

2 نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط رضا | 


   

This Template Designed by: زبان دل عاشق. All rights reserved.