تبليغاتX
دل من

 

 

دل من

با خدا باش تا خدا با تو باشد

           
   
 
باز هم نوشتم بر یک برگ از دیار عشق

مینویسم تا دل خودم را از درد روزگار سبک کنم.

چهار شمع بودند كه به آرامي ميسوختند .
سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هيچ كس نميتواند از نور من محافظت كند ، بهر حال فكر كنم بايد بروم ، چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ...
رفته رفته شعله اش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم ، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم .
تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را خاموش كرد .
شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد : من «عشق» هستم .. ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ، ديگر كسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديك تر است .
بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش كاملا از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش گشت .
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد
با گريه و اندوه زيادي گفت : اي شمع ها ! اي شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟ بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد .. شما را بخدا روشن شويد .. نرويد ..
كودك همچنان به اشك ريختن و گفتگو با شمع هاي خاموش ادامه ميداد و التماس ميكرد
در آن هنگام بود كه شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت :
نترس كوچولوي من ، تا وقتي كه من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن كنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم .. زيرا من «اميد» هستم .
كودك داستان ما با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن كرد
آره .. «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم
هر كدوم از ما با كمك «اميد» ميتونيم از «عشق» و «ايمان» و «آرامش»مون واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداري كنيم.

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط رضا | 

 
به همان قدر که چشمان تو ديدن دارد
حرفهاي دل من نيز شنيدن دارد
اي هوسناکترين سيب به بار آمده ام
کي دل از وسوسه ات تاب بريدن دارد
باز امشب به تماشاي تو خواهم آمد
که دلم باز سر طعنه شنيدن دارد
التماس سبد خالي دستم تا کي
که عبث وسوسه ي باطل چيدن دارد

زيباترين بي كسي
2 نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط رضا | 


   

This Template Designed by: دل من. All rights reserved.