تبليغاتX
دل من

 

 

دل من

با خدا باش تا خدا با تو باشد

           
   
 

دادچشمان تو در کشتن من دست بهم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست بهم
هر يک ابروي تو کافي ست پي کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پيوست بهم
شيخ پيمانه شکن , توبه , به ما تلقين کرد
آه از اين توبه و پيمانه که بشکست بهم
عقلم از کار جهان رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بهم
مرغ دل زيرک و آزادي از اين دام محال
که خم گيسوي او بافته چون شست بهم
دست بردم که کشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست بهم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غير آسودگي و عشق که ننشست بهم

                                                

اي دل ترا بگفتم کز عاشقي حذر کن
بگذار نيکوان را وز مهرشان گذر کن
چون روي خوب بيني ديده فراز هم نه
چون تير عشق بارد شرم و حيا سپر کن
فرمان من نبردي فرجام خود نجستي
پنداشتي که گويم هر ساعتي بتر کن
هر گام عاشقي را صد گونه درد و رنجست
گر ايمنيت بايد از عاشقي حذر کن
تا کام من برفتي در دام عشق ماندي
چونست روزگارت ما را يکي خبر کن
اکنون به صبر کردن نايد مراد حاصل
زين چاره باز ماني رو چاره دگر کن


 seeyou

2 نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط رضا | 


   

This Template Designed by: دل من. All rights reserved.