گرنخل وفا بر ندهد چشم تري هست تا ريشه در آب است اميد ثمري هست چندين به پريشاني آن طره چه نازي در زلف تو از زلف تو آشفته تري هست منکر نشوي گر به غلط دم زنم از عشق اين نشئه به من گر نبود با دگري هست آن کس که پريشان شود از ناله بلبل در دامنش آويز که با وي خبري هست
گر باد شوم بر تو وزيدن نگذارند ور آب شوم روي تو ديدن نگذارند اين رسم قديم است که در گلشن مقصود بر خاک بريزد گل و چيدن نگذارند
باغ گل پژمرده کردي رو ز کس درهم مکش من هم از غيرت گذشتم گو تماشايت کنند
گفتي که روشن است مرا خانه ي اميد آتش به خانمان زده و خانه روشن است
******************************************
من نمي دانم که چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي ست کبوتر زيباست و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
*******************************************
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرارکنان مي دهد آزارم و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت
2
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط رضا |