تبليغاتX
دل من

 

 

دل من

با خدا باش تا خدا با تو باشد

           
   
  راز
سلام



نام شعر : و شكستم ، و دويدم ، و فتادم

درها به طنين هاي تو وا كردم.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.

   هرکه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم راز دل با کس نگویم چون ندارم محرمی راز دل با او گفتم تا نگوید با کسی
2 نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط رضا | 


   

This Template Designed by: دل من. All rights reserved.