سر گشته اي به ساحل دريا نزديک يک صدف سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است گوهر نبود اگر چه ولي در نهاد او چيزي نهفته بود که مي گفت از سنگ بهتر است جان مايه اي به روشني , نور , عشق , شعر از سنگ مي دميد انگار دل بود مي تپيد اما چراغ آينه اش در غبار بود دستي بر او گشود و غباراز رخش زدود خود را به او نمود آينه نيز روي خوش آشنا بديد با صد اميد ديده در او بست صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد سنگين دل از صداقت آيينه يکه خورد آيينه را شکست
2
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط رضا |
فصـــــل بهـــــــار است که باشـــــــد
سلام به دوستای گلم
فصل بهار
من خزان شد دلم از غربت پاییز نگاهت چشم من مانده به راهت كه بیایی باورم كن كه دگر مرده یِِ استاده به خاكم نه حیاتی ، نه مماتی و نیانداخت فلك بر من بیچاره زكاتی تا ترحم نكند دلبر و دلدار به عاشق چون دل آرام بگیرد به دلارام وبماند چه بنالد ، چه بخواند چه كنم من كه در این دار مكافات گرفتار بلایم نه نگاهی ، نه دعایی و نه نفرین ناسزایی كن اگر هم كه سزاوار نثارم تو نباشی ، تو نمانی تو برای دل من قصه نخوانی دل میاید به چه كارم من كه بر مركب بی رحم و جفا كار سوارم تو تعجب نكن آن روز كه سر سوی بیابان بگذارم خرم آن روز كه افسوس نپایید و حدر شد شادی وشور دلم عازم وهنگام سفر شد یاد دارم كه تو بودی و وفا بو د و صفا بود زیر این چرخ وفلك شادی و غوغا كه به پا بود طعنه ات مثل دعا بود و دلم یاد خدا بود تا خطاكار شدم بر رخ خود پرده كشیدی ناله كردم كه بیا حیف صدایم نشنیدی تو در آن روز چرا شادی دیروز ندیدی آه كردم كه چرا مثل قناری از كف من تو پریدی تو نیایی
وقتی مثــل شب غریب باشم
سایه برایم آخرین آشناســـت
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط رضا |