هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي است حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط رضا |