|
سلام...
چشم من بيا منو ياري بکن ... گونه هام خشکيده شد کاري بکن
غير گريه مگه کاري ميشه کرد ... کاري از ما نمي ياد زاري بکن
تا قيامت دل من گريه مي خواد
هر چي دريا رو زمين داره خدا ... با تموم ابراي آسمونا
کاشکي مي داد همه رو به چشم من ... تا چشام به حال من گريه کنن
تا قيامت دل من گريه مي خواد
قصهء گذشته هاي خوب من ... خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانو بذارم ... تا قيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکي مث من غم نداره ... مث من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دواي دردمه ... چرا چشمم اشک شو کم مي ياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن ... زير اون ابراي سنگين کشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه ... فرصت موندنمون خيلي کمه
تا قيامت دل من گريه مي خواد
سرنوشت چشاش کوره نمي بينه ... زخم خنجرش مي مونه تو سينه
لب بسته، سينهء غرق به خون ... قصهء موندن آدم همينه
تا قيامت دل من گريه مي خواد |